بازهم ماه اسفند، باز هم پیچیدن صدای رسای "فرشیه ..." مرد پارو به دست در کوچه های شهر، باز هم پنجره های باز که دور ازچشم پرده های رنگ به رنگ، خستگی یک سال بسته بودن را به در می کنند ، بازهم فرشهای خیس آویزان روی دیوار که با هر تکان چند قطره ای را به رهگذرهای نزدیکشان هدیه می کنند تا چند لحظه ای از فکر و خیال سختی زندگی بیرونشان بیاورند، بازهم اخم و تخمهای آقای خانه برای بهم ریختگی ها و باز هم گلایه های خانم خانه از زیادی کار ، باز هم عید و رسم قشنگ خانه تکانی ...
اصولاً صدای قدمهای بهار و سال نو که از راه دورشنیده می شود ، همه به تکاپو می افتند که به قول جوانهای امروزی یک حال اساسی به خانه یشان بدهند ، فکر کنم به خاطر همین هم هست که اسم این کار جالب را خانه تکانی گذاشتن، در این بین بعضی ها با تمیز کردن وسایل و در و دیوار خانه دلشان را خوش می کنند و بعضی دیگر به خالی شدن جیب آقای خانه و عوض شدن وسایل ، راضی می شوند !
ولی چیزی که خانه تکانی را برای من جذاب و دلنشین می کند، پیدا کردن زمانی برای سرک کشیدن به خاطراتم هست ! طبقه ی بالای کمد دیواری اتاقم تمام خاطرات گذشته من را پشت درهای کوچکش پنهان کرده ! چند تا جعبه که سنگینی غبار سالها کج و کوله اش کرده، گنجینه ی من است که با تمام گنجهای دنیا عوضشان نمی کنم!
امسال هم مثل هر سال خانه تکانی را از صندوقچه ی دیواری خاطراتم شروع کردم، دست و پا گیر بودن چند تا وسیله ای که باید در جعبه ی یادگاری هایم جای می دادم را بهانه کردم و رفتم سراغ خاطراتم ! روی لبه چهار پایه نشستم و با وسواس در جعبه ها را باز کردم همه آنها با نظم خاصی روی هم چیده شده بودند، انگار وسایل با ارزش موزه را برای جابه جایی آماده کرده باشند، می شود گفت آنها بلیط برگشت من به گذشتم هستند!
کلکسیون کارت تبریکهایم،انگار همین دیروز بود که با اصرار از بچه ها می خواستم کارت تبریکهایی که بهم می دهند را پشت نویسی کنند ، کاش می شد همگیشان را جمع می کردم و خطهای خرچنگ قورباغه یشان را نشانشان می دادم ،حالا هر کدام از آن ، صاحبان خط میخی برای خودشان کسی شده اند، مهندس ، مدیر ، گرافیست خیلی هایشان هم مامان شدن ، بعضی هایشان هم ...بگذریم!
الهی ،بلیت اولین باری که سوار هواپیما شدم، فکر کنم سه سالم بود، بیچاره بابا از بس از این سر هواپیما دنبالم دویده بود آن سر هواپیما تا یک هفته سر گیجه داشت، کلاً در آن سفر مامان وبابایم از دست کارهای من بین دوستان و همکارانشان ،شطرنجی شده بودن، رفته بود!
سوزان خانم ،عروسک بچگی هایم، هنوز هم با آن چشمهای آبی و گونه های برجسته ولبخنده ملیحش برایم دوست داشتنی ترین عروسک دنیا ست هرچند دیگر نه می خواند نه راه می رود!همان سالها (وقتی سه یا چهار ساله بودم) بابا برایم خریدش! ابتدای جنگ بود و مأموریت های وقت و بی وقت بابا، دریکی از همان مأموریتها بود که قول داد اگر دختر خوبی باشم و بهانه دوریش را نگیرم ، برایم یک عروسک می گیرد که چنین وچنان می کند. خلاصه اش اینکه مامان وبابایم با این وعده و وعیدها، یک ماهی من را سر کار گذاشتن. تا می گفتم "چرا بابا نمی یاد" ، مامان با جمله ی "رفته برات اون عروسک خوشگل رو بگیره"زبانم را می بست . نمی دانم آن زمان چند تا دختر بچه دیگر مثل من با این وعده و وعیدها باید دوری پدرشان را تحمل می کردند!
جایزه های مسابقات علمی ، جایزه ها ی مسابقات کتابخوانی، جایزه ی اول و دوم و سوم شدنم در سالهای مختلف تحصیلی ، بیشترشان خودکار و خودنویس است .رویهم رفته برای خودش یک کلکسیون شده ، چه می شود کرد امکانات مدرسه ما هم در همین حد بود! دفتر خاطرات مخصوص معلمهایم که با شعر قشنگ خانم فومنی (معلم پنجم ابتدایی ام ) شروع می شود
به یاد خاطره ها یادها می سازم
به یاد شمعها پروانه ها می سازم
به یاد غروب غمها می سازم
به یاد طبیعت دریا ها می سازم
به یاد کودکی شیطنتها می سازم
به یاد زیباییها زیبایی می سازم
اگر گفتی به یاد خدا،چه ها می سازم
آری به یاد پروردگار،آینه ای از
طبیعت ، از آسمان ،از عشقها
ازمحبتها می سازم!
دفتر خیاطی حرفه وفنم با آن بره کوچولویی که روی صفحه ی اولش گلدوزی شده ، یادش بخیر چه قدر دور از چشم خانم محمدی (معلم حرفه و فن عملی مان) خط کش روی دفتر می گذاشتیم که دوختمان صاف از آب دربیاد ، خانم محمدی هم مچمان را می گرفت و مجبور می شدیم از اول از یک صفحه ی جدید دوختمان را شروع کنیم!
اولین قراردادم ، تهیه کننده کلاهی سرم گذاشت ، تمام قد!
غرق دریای گذشته بودم که تلفن همراهم زنگ زد و مثل تور ماهیگیری پرتابم کرد به زمان حال ! خانم ارتباطات بود ، البته این اسم واقعی ایشان نیست، من برایشان این اسم را انتخاب کردم ،آخر از هرچی پیششان حرف بزنید ایشان ربطش می دهند به زندگی شخصی و اطرافیانشان . می گویی خورشید ، می گویند" خورشید وسط آسمان بود که خواهر شوهرم من را میان قوم وخویشانشان سکه ی یک پول کرد " ، اصولاً ایشان مشاعره البته به سبک منثورش انجام می دهند!
خلاصه کلام اینکه یک ساعت کامل ایشان حرف زدند و از تمام خاطراتی که با افراد شجره نامه ی خودشان و شجره نامه ی همسرشان داشتند گله کردند، آن هم با تاریخ دقیق و آدرس مکان و جزییات کامل. البته گاهی اوقات هم لطف می کردند و زمانی برای تأیید کردن حرفهایشان به من می دادند،گوشی را گذاشتم روی آیفون و برگشتم سراغ کار خودم ، همین جور که به یادگاری های غبار گرفتم نگاه می کردم و حرفهای خانم ارتباطات را تأیید می کردم به این فکر کردم چی می شد یک انباری یا جا ی مخصوص در ذهن و مغر هر کدام ما آدمها بود که خاطراتمان ، حالا چه خوب و چه بد را در آن جا می دادیم و درش را می بستیم و هر از گاهی بهشان سر بزنیم ! شاید آن وقت به جای اینکه مثل همکار نازنین من (یعنی همین خانم ارتباطات ) هر لحظه با دوره ی خاطرات بد زمان حال زندگیمان هم تلخ و پر تنش کنیم ، قلب درد و هزارتا مریضی دیگر را تجربه کنیم ، مثل من ازگردگیری سالیانه ی خاطراتشان کلی لذت می بردند،حتی برای دوره اش لحظه شماری می کردند! نمی گویم همه ی یادگاریهای که من جمع کردم ، یادآور روزهای خوب زندگیم هست، نه ! خیلی از آنها یادگار عزیزانی است که دیگر کنارم نیستند ، خیلی از آنها هم یادآور شکستهایم هست! ولی هر چی هستند دیگر مثل روز اول تلخ و ناراحت کننده نیستند حالا فقط یک خاطره اند یک خاطره که بخشی از زندگی من را ساختن! شاید بعضی از خاطرات تلخ را در زمان رخ دادنشان آرزو می کردم کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد، ولی حالا که نگاه می کنم هر کدام از این خاطرات چه بد و چه خوب، یک آجر از ساختمان زندگی من هستند نبود یکی از آنها دیوار زندگیم را متزلزل می کند! ای کاش خانم ارتباطات هم این را درک می کرد وخاطراتش را گوشه ی ذهنش برای مدتی تنها می گذاشت و بدون توجه به آنها به زندگیش ادامه می داد ، آمدم این را به او بگویم که ،نمی دانم کدام فرشته ی نجات بود که با تلفن منزلشان تماس گرفت و من را از مصاحبت ایشان خلع کرد! گذشته از همه ی این حرفها، واقعاً چی می شد هر کدام ما گوشه ی ذهنمان یک انباری برای خاطرات بد وخوبمان داشتیم !...