تبليغاتX
درددل خانه

درددل خانه

به وبلاگ گروه فیلمنامه نویسی نگیسا خوش آمدید

می دانم ، دلم تنگ خواهد شد!

انگار همین دیروز بود سیگاری روشن کرد ومن از مضراتش نطق کردم و او فقط لبخند زد . کم می کشید ، می شود گفت هر وقت که از ناسازگاری روزگار دلتنگ بود! ولی همان هم برایش زیان داشت. قول داده بود کتاب منظوم کدوقلقله زن که چاپ شد یکی را با امضای یادگاری خودش برایم خواهدآورد. مسن ترین عضو گروه نویسنده های صبا بود، اما دلش وتخیلاتش مثل یک کودک 7 الی 8 ساله پاک بود و زیبا !وقت شناسیش بی نظیر بود اگر می خواست در کارگاهی حاضر شود همیشه جزو اولینها بود. چند باری باهم در راه بازگشت هم مسیر شدیم ،از تجربیات کاریش برایم گفت، از شکستها وپیروزیهایش و چه سخاوتمندانه تجربیاتی را که برای بدست آوردنش سالهای عمرش به یغما رفته بود با کوتاهترین جمله ها در اختیارمن تازه قلم به دست گرفته، گذاشت. پر انرژی بود و با پشتکار ، بارها چه جلوی رویش چه در نزد دوستان به جسارتش آفرین گفته بودم. شجاعت می خواست، بین جوانهایی که خوشبینانه 30 سال با او فاصله سنی داشتن بنشیند و با آنها بر سر فیلمنامه هایش بحث کند، اما او این کار را می کرد وچه مقتدرانه هم بحث می کرد. انسان فرهیخته وبا کمالاتی بود ولی در عین حال با تواضع رفتار می کرد، تعداد کمی از دوستان نویسنده از تحصیلات خارج از کشورش باخبر بودن ! وقتی در مورد خاصیت گیاهان و میوه ها صحبت می شد،حرف برای گفتن زیاد داشت. همین چند ماه پیش بود که تماس گرفت و خبر راه اندازی وبلاگشان را بهم داد "گل بابا" ، چه اسم با مسمایی ،برازنده خودش و تحقیقاتش بود. وحالا...

"ناصر خوشبخت" کسی که تمام خصوصیاتی که گفتم متعلق به اوست دیگر در بین ما نیست!امیدوارم فردوس برین جایگاهش باشد! می دانم که دلم برای شنیدن نصیحتها وشعرهایش تنگ خواهد شد!

این مصیبت را به همسربزرگوارش، پسرانشان پرهام ، پدرام  و عروس نازنینشان تسلیت می گویم و از خدای بزرگ برایشان صبر جلیل آرزومندم!

روحش شاد ویادش گرامی باد!

 

پ.ن1 دوستان عزیز مطالعه این کتابها می تواند به شما در زمینه فیلمنامه نویسی کمک کند:

"راهنمای فیلمنامه نویسی"" نویسنده :سید فیلد "  ،  "چگونه فیلمنامه بنویسیم""نویسنده : سید فیلد"، "خلق شخصیتهای ماندگار""نویسنده : لبندا سیگر" ، "راهگشای فیلمنامه نویسی " "نویسنده: سیدفیلد"،

"چگونه در 21 روز فیلمنامه  بنویسیم"" نویسنده : ویکی کینگ" "داستان""نویسنده : رابرت مکّی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:27  توسط تاجیک  | 

امید چیز خوبیه!

چند هفته ای بود که به خاطر رد شدن یکی از طرحایم در حالت بی خیالی به سر می بردم . همیشه همین اوضاع ست ، با ذوق و شوق چند وقتی را صرف نوشتن یک طرح می کنی و فکر می کنی شاهکاره، ولی وقتی یکی از مراکز تولید آن را رد می کند ، امیدت را کامل از دست می دهی و دِپرِس می شوی ،با خودت عهد می کنی که دیگر چیزی ننویسی ولی چند ساعت طول نمی کشد که دوباره یک موضوع ساده، یک مطلب کوتاه در روزنامه یا  یک دیالوگ ساده سوژه ی جدیدی به  تو می دهد و تا به خودت بیای، نشستی پنج شش صفحه نوشته ای ! اما این بار فرق می کرد چند هفته ای بود که دوام آورده بودم ، خودم را با کلاسها و کتابهایم سرگرم کرده بودم . همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه همکارعزیزم آقای ناصر خوشبخت که یکی از شاعران ونویسندگان خوب در زمینه کودک ونوجوان است وهمیشه مثل یک پدربزرگ مهربان(البته این به معنی سن زیاد ایشان نیست بلکه تنها دلیلش همسن بودن ایشان با پدربزرگ من هست ، چه می شود کرد پدربزرگ من درسن پایین پدربزرگ شده) بی دریغ تجربیاتش را درزمینه نویسندگی در اختیارم می گذارد، تماس گرفتند وخبردادند که 23 دی جشن تولد 13 سالگی انجمن نویسندگان کودک ونوجوان است!میان رفتن و نرفتن مانده  بودم ،اما دیدن همکاران و دوستان قدیمی مجابم کرد و رفتن پیروز شد !

پنج شنبه چند دقیقه ای از 5 بعد ازظهر گذشته بود که به خانه ی هنرمندان  رسیدم.تازه وارد راهروی طبقه ی دوم شده بودم که با همکارانم روبرو شدم .آقای اصلان قزللو روبروی پله ها در حال صحبت با چند هنرمند دیگر بودند، آقای محمدرضا یوسفی هم کمی جلوتردر کنار در ورودی آتلیه نقاشی ای که جنب سالن بتهون است با آقای جهانگیریان و آقای راستین(مسئول کارگاه فیلمنامه ی انجمن) گرم گفتگوبودند ، خانم جعفری (مسئول جلسات داستان خوانی انجمن ) کتابهای آقای احمدرضا احمدی را که برای فروش گذاشته شده بود، تماشا می کردند.کمی بعد آقای حسن زاده وخانم مشهدی رستم هم به جمع اضافه شدند.اول خیال کردم هنوز جشن شروع نشده ولی گویا نیم ساعتی از آغاز جشن می گذشت . مانده بودم که چرا هیچ کدام از نویسنده های انجمن وارد سالن نمی شوند که با باز کردن در سالن بتهون جواب همه ی سوالاتم را یک جا دریافت کردم ، سالن مملو از جمعیت بود طوری که تا کناره ی در ورودی آدم ایستاده بود ! مات ومبهوت مانده بودم ، هیچ وقت جلسه ها وجشنهای انجمن بیشتر از 50 نفر جمعیت به خود ندیده بود اما این بار ؟!!

گویا  برای بزرگداشت آقای احمدرضا احمدی که قرار بود در میانه ی جشن تولد انجمن برگزار شود، آقای داوود رشیدی که یکی از دوستان صمیمی آقای احمدی است دعوت شده بودند .البته آقای کیمیایی و چندتن از هنرمندان دیگر هم به این مراسم دعوت شده بودند. همین مسأله و مطلب کوتاهی که یکی از روزنامه ها در مورد حضور این هنرمندان در جشن انجمن کودک ونوجوان نوشته بود باعث هجوم جوانها برای دیدن این هنرمندان آنهم از چندساعت جلوتر به این سالن شده بود . به همین خاطر بیشتر نویسندگان انجمن بیرون سالن در راهرو مانده بودند اما موضوع خنده دار این بود که در طول این جلسه 3 ساعته ، داخل سالنی ها آنقدر سرگرم جشن تولد بودند که هیچ کدامشان حتی وقت نکردند ازخودشان  بپرسند، نویسندهایی که این انجمن را به تولد13سالگی رساندن کجا هستند! در عوض این 3 ساعت برای من که یکی از کوچولوهای تازه وارد انجمن هستم ،زمانی بود برای شنیدن خاطرات ، مصائب و مشکلات بزرگترهای انجمن که در مسیر پیشرفتشان پشت سرگذاشته بودند، در این میان خانم مشهدی رستم از شجره نامه و داستان انتخاب شدن اسم "مشهدی رستم"به عنوان نام فامیلشان  گفتند، خانم بتول مؤمنی نازنین که مثل همه مامان بزرگها ،مهربانی از چشمهایش می بارید با لهجه شیرینیش از گذشته برایم گفتند، آقای کریم نصیر (تصویرگرکتاب) که برای حضار درمورد آقای احمدی صحبت کرده بودند برایمان ازچطور جمع کردن سخنرانی بلندی که آماده کرده بود در چند دقیقه صحبت کرد ، خلاصه اینکه هر چند همه ی  3 ساعت را ایستادیم ولی کلی خندیدیم و گل گفتیم وگل شنیدیم!

نیم ساعت به پایان جشن باقی مانده بود که یواش یواش از جمعیت داخل سالن کم  شد و این فرصت خوبی برای من و چند تن از دوستان دیگر بود که حداقل در دقیقه نود جشن حضور داشته باشیم تا قسممان راست باشد که برای شرکت در جشن آمده بودیم ! همراه آقای خوشبخت و دوستان دیگر به هر زحمتی بود خود را به کناره ی سالن رساندیم و محو تماشای فیلمی که اززندگی آقای احمدی در حال پخش بود شدیم( آقای احمدی بیمار بودند به همین دلیل از ایشان در منزل فیلم گرفته بودند که به جای سخنرانی زنده ایشان برای حضارپخش شود)در زمان پخش فیلم چند ثانیه ای به صورت همکارانم  نگاه کردم ، یک خط نازک از حسرت در قاب نگاه همگیشان دیده می شد! شاید بهتره بگویم تو قاب نگاه همگیمان . می شود گفت واقعیت این است که همه ی ما در آرزوی چنین روزی  می نویسیم ،در آرزوی روزی که در یک سالن چه کوچک چه بزرگ  ، اسممان صدا زده شود ودرمیان تشویق حاضرین لبخند به لب روی سن برویم و در جواب تشویقها بگوییم که از همه برای این لطفی که نسبت به ما دارند ممنونیم و اینکه برای رسیدن به این جایگاه سالها تلاش کرده ایم !

شاید ، شاید که نه حتما آقای احمدی هم یک آرشیو از نوشته ها وکارهای رد شده در اتاق کارشان دارند. شاید هنوزهم کارهایش را بارها بازنویسی می کند، شاید .....

همه این احتمالات در مسیر برگشت به خانه مرتب در مغزم رژه می رفت ،یک لحظه هم امان نمی داد که استراحت کنم ،بعدش هم نصیحتها جای آن را گرفت." اگر ننویسی تا آخر عمرت درحسرت شهرت می مانی ،تاآخر عمرت افسوس خواهی خورد ...."هر کاری کردم که بیخیالی طی کنم نشد که نشد ! خلاصه ی ماجرا اینکه وقتی رسیدم خانه چند صفحه ی دفتر یادداشتم را با یک طرح جدید پر کرده بودم!

 خوشحالم که دوباره می نویسم ، شاید بازهم کارم رد شود شاید دفعه بعدش هم همین اتفاق بیافتد ، شاید بازهم مأیوس شوم ، ولی با این  فکر که یک روزجواب تمامی این تلاشها را خواهم دید ،همه چیز برایم آسان بنظر می رسد و دوباره شروع می کنم به نوشتن ! می دانم که احتمالش هست که هرگز این روز را نبینم ولی دلم می خواهد که فکر کنم چنین روزی حتماً خواهد رسید. می خواهم با این فکر بنویسم و به این امید .

خداییش ،امید چیز خوبیه!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 2:1  توسط تاجیک  | 

آخریشه، بُدو بُدو که تموم شد ...

آخریشه، بُدو بُدو که تموم شد ... بچه که بودم ، همیشه فکر می کردم آخر این چه نوع تبلیغی است که فروشنده به کار می برد ، گفتن اینکه آخرین جنس را در اختیار دارد تنها باعث می شود که مشتری بعدی به سراغش نرود،چرا که فکر می کرد فرشنده نمونه ی آن جنس را ندارد .ولی یکم که بزرگتر شدم دیدم این یک ترفند تبلیغاتی است که بیشتر اوقات هم خوب جواب می دهد .با گفتن این جمله یک دفعه همه به سمت مغازه مورد نظر هجوم می بردند .راستش را بخواهید این بر می گردد به اصل نانوشته ی دقیقه نودی بودن ما آدمها البته فکر کنم بهتر است بگویم ما ایرانی ها ! هر چند که نمی خواهم از خودمان بد بگویم ولی حقیقتی است که بیشترمان  از آن آگاهیم ... اما حرفی که می خواهم بزنم فراتر از این مسائل است !

چشم به هم زدیم ماه رمضان امسال هم شروع شد ، به نیمه رسید و شبهای قدرش هم یکی یکی آمدن و رفتن . امشب آخرین شب قدر امسال است ، یک چشم دیگر برهم بزنیم این چند روز هم گذشته و عید فطر آمده ،آن وقت ما می مانیم و حسرت یک ماه خدایی دیگر که از دستمان به آسانی رفت ! بعضی اوقات فکر می کنم ،چی می شد فرشته ها هم در این روزهای آخر در آسمان می چرخیدن و  فریاد می زنند" آخراشه ، بدو که داره تموم می شه"  ، نمی دانم شاید هم فریاد می زنند و گوشهای پر شده از پنبه ی ما نمی شنود!

در این شبهای آخر اگر دلتان شکست و اشکی ریختید ، به یاد من هم باشید !

التماس دعا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 19:10  توسط تاجیک  | 

هدیه ای که دیر بازش می کنیم!

به تازگی ،داستان کوتاهی خوانده ام که به نظرم خیلی دلنشین آمد ، فکر کنم شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نباشد! داستان به این قرار است :

جوانی از یک خانواده ی متشخص در حال فارغ التحصیل شدن از دبیرستان بود . رسم اهالی محله ی اعیان نشین این بود که والدین به فارغ التحصیل ، اتومبیل هدیه کنند. بیل وپدرش ماهها صرف بررسی اتومبیلها کردند و هفته ی قبل از فارغ التحصیلی ، اتومبیل دلخواه خود را پیدا کردند. بیل مطمئن بود در شب فارغ التحصیلی آن اتومبیل از آن او خواهد بود.

نهایت یأس و نومیدی او را تصور کنید وقتی که شب فارغ التحصیلی ، پدر بیل یک انجیل کادو شده به او داد ! بیل آن قدر عصبانی شد که انجیل را پرت کرد وخشمگین از خانه خارج شد .او و پدرش هیچ وقت دوباره یکدیگر را ندیدند .فقط خبر فوت پدر ، باعث بازگشت بیل به خانه شد.

یک شب که نشسته بود و وسایل به ارث رسیده از پدرش را وارسی می کرد ، به انجیلی که پدرش به او داده بود برخورد .گرد و خاک آن را پس زد و وقتی آن را باز کرد چکی را در آن یافت به تاریخ روز فارغ التحصیلی اش و دقیقاً به مبلغ قیمت اتومبیلی بود که انتخاب کرده بودند.      

                                                                                 "داستانی از بکا فینک"

بعضی وقتها ، ما هدیه های ارزشمندی را که از عزیزترینهایمان می گیریم بازنکرده کنار می گذاریم ! گاهی وقتها از کوچکی جعبه ی کادو ناراحت می شویم و وقتی به الماس داخل آن نگاه می کنیم که دیگر عزیزمان بین ما نیست تا به خاطر هدیه ارزشمندش ازش تشکر کنیم! منظورم از هدیه خیلی چیزهاست ، گاهی اوقات تنبیه هایی که برای کارهای بدمان گریبان گیرمان شده است . همان تنبیه کوچک باعث شده تا آخر عمراز آن خطا ایمن باشیم ! اما به جای اینکه شاکر باشیم ، همیشه به خاطر آن تنبیه از والدینمان شاکی هستیم! اما وقتی که ازدستشان می دهیم یا زمانی که خودمان پدر یا مادر می شویم تازه می فهمیم آن تنبیه ها یا اخمها چقدر برای آینده ی ما مفید بوده !    

نمی دانم ، این چه رسم بدی است که بین ما باب شده ، که حتماً باید کسی را از دست بدهیم تا بفهمیم چه قدر برایمان ارزشمند بوده و چه هدیه های ارزشمندی بدون هیچ چشم داشتی به ما داده !

 واقعاً چرا؟ چرا ما انقدر دیر کادوهای زندگیمان را باز می کنیم؟!       

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 0:2  توسط تاجیک  | 

معجزه دِمُده شده ؟!!

دوشنبه   6 /2/89  ساعت 07: 8 بعد از ظهر .

تازه اذان مغرب در فضای زیارتگاه طنین انداخته بود ،دور ضریح کوچک بی بی شهربانو خلوت شده بود و دخترعمه ام به ضریح چسبیده بود و آرام نجوا می کرد. شاید شفایش را از خدا می خواست، شاید هم گوش شنوایی برای درددل پیدا کرده بود!خیلی وقت بود این آرامش را در چشمهایش ندیده بودم ، شاید از وقتی که آن آتل آماده ، همراه همیشگی دستش شده بود. همه ی حواسم به او بود که مبادا یکی بی هوا بهش بخورد و اوضاع دستش از همینی که هست بدتر بشود. در همین حال و هوا بودیم که صلوات بلند و پی در پی زنی که در مرکز اجتماع خانمها، جلوی در ورودی نشسته بود، ما را به خودش جلب کرد.

آنهایی که دورش جمع شده بودن مرتب با هم صحبت می کردند ، زن هم که 70 الی 80 ساله به نظر می رسید به پشتی تکیه داده ، پاهایش را دراز کرده بود و مثل آشناهای قدیمی به همه ی آنهایی که دورش را گرفته بودند لبخند می زد و تند تند به زبان ترکی صحبت می کرد! از حرفهای جسته گریخته ی آنهایی که اطرافش را گرفته بودند، می شد فهمید که زن از باکو با یک گروه شبیه تورهای مسافرتی به اینجا آمده ، به سختی می توانسته راه برود ، وقتی به آستانه در حرم می رسد، حالش بد می شود و بیهوش روی زمین می افتد و حالا که کمی حالش جا آمده است، مرتباً صلوات می فرستد و می گوید صلوات بلا ها را دور می کند!  در بین همراهنش کسی فارسی بلد نبود که اصل ماجرا را  بگوید ، خودش هم که چه عرض کنم ...بالاخره بین این همه آدم یکی پیدا شد که مترجم  بین ما و او شد. گویا پیرزن در این میان با شخصی روبرو شده بود (هر چه مترجم اصرار کرد نگفت کی بوده حتی نگفت مردبوده یا زن ) و آن شخص بهش مژده ی شفایافتنش را داده بود! مترجم که این جمله را گفت همه زدن زیر گریه هرکس چنگ می انداخت تا  گوشه ای از چادر و روسری پیرزن را به سر وصورت خود بمالد، کلمه معجزه در همهمه ی آدمها شنیده می شد! پیرزن مرتب با کلمه ساغُل از همه تشکر می کرد ، چشمها خیس بود و همه التماس دعا داشتن . یکم که گذشت پیرزن بلند شد و ضریح را زیارت کرد و همه زنهایی که دورش بودند را بوسید و لبخند زنان با همراهانش از حرم بیرون زد، خداییش خیلی تندوتیز راه می رفت،عین قرقی،انگار پله ها را دوتا یکی می کرد. چشم بهم زدیم نه از او دیگر خبری بود، نه از اتوبوسی که آنها را آورده بود. همه ی آنها یی که تا چند لحظه پیش جمع شده بودند ، برگشتند سر کارهای خودشان ، انگارنه انگار اتفاقی افتاده بود یا به قول خودشان معجزه شده بود! شاید حتی خود پیرزن هم چند وقت دیگر یادش برود چنین چیزی در زندگیش اتفاق افتاده!

این ها را نگفتم که بگویم باور کردم معجزه ای رخ داده آخر من با چشم خودم راه رفتن آن زن را قبل از این اتفاق ندیده بودم و چیزی را که با چشم خودم نبینم راحت باور نمی کنم ! اماحرفم این است که اگر واقعاً معجزه ای رخ داده باشد ، باید ما آدمها اینقدر زود از کنارش بگذریم! هر چند که هر روز هزارتا از این معجزه ها در کنار ما رخ می دهد وما از کنارش خیلی ساده تر از این می گذریم ، فقط مانده ام که چه جوری رویمان می شود باز هم از خدا توقع معجزه های دیگر را در زندگیمان داشته باشیم!

نمی دانم ، شاید به قول یکی از دوستانم :"معجزه دیگه دِمُده شده" باشد !          

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:55  توسط تاجیک  | 

قصه ی تکراری ما..‍!

"خاله  پیرزن هر سال روز اول بهار ، صبح زود از خواب بیدار می شد . قالیچه ی قشنگ ابریشمی  را می آورد توی ایوان پهن می کرد و باغچه ی روبروی ایوان را آبپاشی می کرد . روی پیراهن تافته اش نیم تنه زری می پوشید و چارقد زری سر می کرد، عود روشن می کرد ، منقل را درست می کرد ، کیسه ی مخمل اسفند را کنار منقل می گذاشت . توی چند ظرف بلور ، 7جور شیرینی و نقل و نبات می چید و پهلوی هفت سین می گذاشت ، می نشست روی قالیچه و چشم به راه عمو نوروز می شد .کم کم خوابش می گرفت ، چرت می زد ، پلکهایش سنگین می شد ، به خواب می رفت و عمو نوروز را خواب می دید .

 عمو نوروز سر می رسید . نارنج هفت سین را بر می داشت ، با چاقو نصف می کرد . نصفش را می خورد و نصف دیگرش را هم برای خاله پیرزن می گذاشت .یک مشت اسفند از توی کیسه ی مخمل در می آورد و روی آتش می ریخت ، بوی اسفند در هوا می پیچید .عمو نوروز چند پکی به قلیان می زد و آن وقت ، پا می شد و می رفت تا عید را به شهر ببرد. آفتاب کم کم ، از سر درختها پایین می آمد ، در حیاط پهن می شد ، به ایوان می رسید و می افتاد روی صورت پیرزن ! خاله پیرزن از خواب می پرید ، چشمهایش را می مالید و تا نارنج نصف شده را می دید و بوی اسفند به دماغش می خورد، شستش خبردار می شد" که ای دل غافل ! دیدی باز عمو نوروز آمد ، عید را آورد ، سال تحویل شد و من خواب ماندم و ندیدمش " دستی به زلفهایش می کشید و با ناله می گفت " بازهم باید یک سال آزگار برای دیدنش صبر کنم "....

 

همیشه با شنیدن این قصه از زبان قصه گوهای کودکیم  ، به بلاهت و ساده لوحی خاله پیرزن می خندیدم . برای من واقعاً خنده دار بود که یک آدم اینقدر چشم انتظار باشد و لحظه ی دیدار خوابش ببرد ! اما حالا که خوب نگاه می کنم سرگذشت بیشتر ما آدمها با داستان زندگی خاله پیرزن فرقی ندارد ! خیلی هایمان اول سال قبل اینکه صدای سازودهل تحویل سال را بشنویم ،پای سفره ی هفت سین ،هزار تا هدف و آرزو برای  سال جدیدمان داریم . خیلی هایمان محکم کاری می کنند و آنها را برای خود یادداشت می کنند ولی چند روز از سال نو نگذشته ، بیشتر مان همه ی آنها را به دست فراموشی می سپاریم .یک جورایی می شود گفت مثل خاله پیرزن به خواب می رویم با این تفاوت که خواب ما ، خواب غفلت است ! شاید همان زمان عمو نوروز شانس اقبال پشت در باشد ولی چه فایده غفلت که چشمی برای دیدن نمی گذارد ! آن وقت است که باید مثل خاله پیرزن به امید وقتی دیگر و سالی دیگر بمانیم!

کی می داند،  شاید روزی روزگاری اگر قصه ی زندگی ما نیز برای دیگران تعریف شود ، آنها هم به ساده لوحی ما بخندن وبگویند این قصه کپی افسانه ی خاله پیرزن است !

من یکی که اصلاً خوش ندارم ، قصه ی زندگیم فقط یک قصه ساده ی تکراری باشد ! باید امسال جای همه ی هدفها و خواسته هایم ، پای سفره ی هفت سین از خدا بخواهم چشم و ذهنی باز به من بدهد تا همه ی امکانات و موقعیتها را سریع ببینم و آرزو کنم هیچ وقت خواب غفلت به چشمهایم راه پیدا نکند! شاید این جوری قصه زندگیم از تکراری بودن در بیاد!  

 "سال نو بر همگی مبارک باد"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 3:25  توسط تاجیک  | 

گردگیری خاطرات

بازهم ماه اسفند، باز هم پیچیدن صدای رسای "فرشیه ..." مرد پارو به دست در کوچه های شهر، باز هم پنجره های باز که دور ازچشم  پرده های رنگ به رنگ، خستگی یک سال بسته بودن را به در می کنند ، بازهم فرشهای خیس آویزان روی دیوار که با هر تکان چند قطره ای را به رهگذرهای نزدیکشان هدیه می کنند  تا چند لحظه ای از فکر و خیال سختی زندگی بیرونشان بیاورند، بازهم اخم و تخمهای آقای خانه  برای بهم ریختگی ها و باز هم گلایه های خانم خانه از زیادی کار ، باز هم عید و رسم قشنگ خانه تکانی ...

اصولاً صدای قدمهای بهار و سال نو که از راه دورشنیده می شود ، همه به تکاپو می افتند که به قول جوانهای امروزی یک حال اساسی به خانه یشان بدهند ، فکر کنم به خاطر همین هم هست که اسم این کار جالب را خانه تکانی گذاشتن، در این بین بعضی ها با تمیز کردن وسایل و در و دیوار خانه دلشان را خوش می کنند و بعضی دیگر به خالی شدن جیب آقای خانه و عوض شدن وسایل ، راضی می شوند !

ولی چیزی که خانه تکانی را برای من جذاب و دلنشین می کند، پیدا کردن زمانی  برای سرک کشیدن به خاطراتم هست ! طبقه ی بالای کمد دیواری اتاقم تمام خاطرات گذشته من را پشت درهای کوچکش پنهان کرده ! چند تا جعبه که سنگینی غبار سالها کج و کوله اش کرده، گنجینه ی من است که با تمام گنجهای دنیا عوضشان نمی کنم!

امسال هم مثل هر سال خانه تکانی را از صندوقچه ی دیواری خاطراتم شروع کردم، دست و پا گیر بودن چند تا وسیله ای که باید در جعبه ی یادگاری هایم جای می دادم را بهانه کردم و رفتم سراغ خاطراتم ! روی لبه چهار پایه نشستم و با وسواس در جعبه ها را باز کردم همه آنها با نظم خاصی روی هم چیده شده بودند، انگار وسایل با ارزش موزه را برای جابه جایی آماده کرده باشند، می شود گفت آنها بلیط برگشت من به گذشتم هستند!

کلکسیون کارت تبریکهایم،انگار همین دیروز بود که با اصرار از بچه ها می خواستم کارت تبریکهایی که بهم می دهند را پشت نویسی کنند ، کاش می شد همگیشان را جمع می کردم و خطهای خرچنگ قورباغه یشان را نشانشان می دادم ،حالا هر کدام از آن ، صاحبان خط میخی برای خودشان کسی شده اند، مهندس ، مدیر ، گرافیست خیلی هایشان هم مامان شدن ، بعضی هایشان هم ...بگذریم!

الهی ،بلیت اولین باری که سوار هواپیما شدم، فکر کنم سه سالم بود، بیچاره بابا از بس از این سر هواپیما دنبالم دویده بود آن سر هواپیما تا یک هفته سر گیجه داشت، کلاً در آن سفر مامان وبابایم از دست کارهای من بین دوستان و همکارانشان ،شطرنجی شده بودن، رفته بود!

 سوزان خانم ،عروسک بچگی هایم، هنوز هم با آن چشمهای آبی و گونه های برجسته ولبخنده ملیحش برایم دوست داشتنی ترین عروسک دنیا ست هرچند دیگر نه می خواند نه راه می رود!همان سالها (وقتی سه یا چهار ساله بودم) بابا برایم خریدش! ابتدای جنگ بود و مأموریت های وقت و بی وقت بابا، دریکی از همان مأموریتها بود که قول داد اگر دختر خوبی باشم و بهانه دوریش را نگیرم ، برایم یک عروسک می گیرد که چنین وچنان می کند. خلاصه اش اینکه مامان وبابایم با این وعده و وعیدها، یک ماهی من را سر کار گذاشتن. تا می گفتم "چرا بابا نمی یاد" ، مامان با جمله ی "رفته برات اون عروسک خوشگل رو بگیره"زبانم را می بست . نمی دانم آن زمان چند تا دختر بچه دیگر مثل من با این وعده و وعیدها باید دوری پدرشان را تحمل می کردند!

جایزه های مسابقات علمی ، جایزه ها ی مسابقات کتابخوانی، جایزه ی اول و دوم و سوم شدنم در سالهای مختلف تحصیلی ، بیشترشان خودکار و خودنویس است .رویهم رفته برای خودش یک کلکسیون شده ، چه می شود کرد امکانات مدرسه ما هم در همین حد بود! دفتر خاطرات مخصوص معلمهایم که با شعر قشنگ خانم فومنی (معلم پنجم ابتدایی ام ) شروع می شود

 به یاد خاطره ها        یادها می سازم

به یاد شمعها             پروانه ها می سازم

به یاد غروب            غمها می سازم

به یاد طبیعت            دریا ها می سازم

به یاد کودکی           شیطنتها می سازم

به یاد زیباییها           زیبایی می سازم

اگر گفتی به یاد خدا،چه ها می سازم

آری به یاد پروردگار،آینه ای از

طبیعت ، از آسمان ،از عشقها

ازمحبتها می سازم!

دفتر خیاطی حرفه وفنم با آن بره کوچولویی که روی صفحه ی اولش گلدوزی شده ، یادش بخیر چه قدر دور از چشم خانم محمدی (معلم حرفه و فن عملی مان) خط کش روی دفتر می گذاشتیم که دوختمان صاف از آب دربیاد ، خانم محمدی هم مچمان را می گرفت و مجبور می شدیم از اول از یک صفحه ی جدید دوختمان را شروع کنیم!

اولین قراردادم ، تهیه کننده کلاهی سرم گذاشت ، تمام قد!

غرق دریای گذشته بودم که تلفن همراهم زنگ زد و مثل تور ماهیگیری پرتابم کرد به زمان حال ! خانم ارتباطات بود ، البته این اسم واقعی ایشان نیست، من برایشان این اسم را انتخاب کردم ،آخر از هرچی پیششان حرف بزنید ایشان ربطش می دهند به زندگی شخصی و اطرافیانشان . می گویی خورشید ، می گویند" خورشید وسط آسمان بود که خواهر شوهرم من را میان قوم وخویشانشان سکه ی یک پول کرد " ، اصولاً ایشان مشاعره البته به سبک منثورش  انجام می دهند!

خلاصه کلام اینکه یک ساعت کامل ایشان حرف زدند و از تمام خاطراتی که با افراد شجره نامه ی خودشان و شجره نامه ی همسرشان داشتند گله کردند، آن هم با تاریخ دقیق و آدرس مکان و جزییات کامل. البته گاهی اوقات هم لطف می کردند و زمانی برای تأیید کردن حرفهایشان به من می دادند،گوشی را گذاشتم روی آیفون و برگشتم سراغ کار خودم ، همین جور که به یادگاری های غبار گرفتم نگاه می کردم و حرفهای خانم ارتباطات را تأیید می کردم به این فکر کردم چی می شد یک انباری یا جا ی مخصوص در ذهن و مغر هر کدام ما آدمها بود که خاطراتمان ، حالا چه خوب و چه بد را در آن جا می دادیم و درش را می بستیم و هر از گاهی بهشان سر بزنیم ! شاید آن وقت به جای اینکه مثل همکار نازنین من (یعنی همین خانم ارتباطات ) هر لحظه با دوره ی خاطرات بد زمان حال زندگیمان هم تلخ و پر تنش کنیم ، قلب درد و هزارتا مریضی دیگر را تجربه کنیم ، مثل من ازگردگیری سالیانه ی خاطراتشان کلی لذت می بردند،حتی برای دوره اش لحظه شماری می کردند! نمی گویم همه ی یادگاریهای که من جمع کردم ، یادآور روزهای خوب زندگیم هست، نه !  خیلی از آنها یادگار عزیزانی است که دیگر کنارم نیستند ، خیلی از آنها هم یادآور شکستهایم هست! ولی هر چی هستند دیگر مثل روز اول تلخ و ناراحت کننده نیستند حالا فقط یک خاطره اند یک خاطره که بخشی از زندگی من را ساختن! شاید بعضی از خاطرات تلخ را در زمان رخ دادنشان آرزو می کردم کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد، ولی حالا که نگاه می کنم هر کدام از این خاطرات چه بد و چه خوب، یک آجر از ساختمان زندگی من هستند نبود یکی از آنها دیوار زندگیم را متزلزل می کند! ای کاش خانم ارتباطات هم این را درک می کرد وخاطراتش را گوشه ی ذهنش برای مدتی تنها می گذاشت و بدون توجه به آنها به زندگیش ادامه می داد ، آمدم این را به او بگویم که ،نمی دانم کدام فرشته ی نجات بود که با تلفن منزلشان تماس گرفت و من را از مصاحبت ایشان خلع کرد! گذشته از همه ی این حرفها، واقعاً چی می شد هر کدام ما گوشه ی ذهنمان یک انباری برای خاطرات بد وخوبمان داشتیم !...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 2:1  توسط تاجیک  | 

این نفس گرانقیمت !

تازه به بیمارستان رسیده بودیم ، به عیادت یکی از دوستان رفته بودیم که به قول خودش در میانه های تونل نور دیپورت شده بود و به دنیای زنده ها برگشت خورده بود!

اصرار داشت از آن زمان برایمان حرف بزند ، انگار این جوری به خودش امید می داد که هنوز خیلی وقت دارد، اولش سعی می کردیم بحث را به مسائل دیگر بکشانیم ولی انگار سوزن زبان دوست بیمارم روی همان مطلب گیر کرده بود . زمان زیادی طول نکشیده بود، از وقتی که میان مهمانهایی که در جشن تولد 7 سالگی دخترش شرکت داشتن ، روی زمین افتاده بود تا کمکهای اولیه ی یکی از مهمانها و رسیدن اورژانس و شوک وبقیه قضایا.... اما برای اوانگار یک عمر بود .

همان طور که او صحبت می کرد من خیره به پری کوچولویی نگاه می کردم که به هر زحمتی بود، خودش را روی تخت او جای داده بود و هر چند لحظه یک بار پیشانی مادر را می بوسیداین در حالی بود که دستهای کوچکش دست دوستم را محکم می فشرد! انگار می ترسید با رها کردن دستش او را تا ابد از دست بدهد ! درست است  که به گفته ی دکترها قلب او با چینی بند خورده فرقی نمی کند ، هر چند وقت یک بار باید چکاب کامل بشود و عصبانیت وشوک و ... برایش غدقن شده ، شاید باید خیلی چیزها در زندگیش تغییر کند ، شاید این فرصت داده شده خیلی کوتاه باشد ، اما با این همه هزار بار خدا را شکر ، شکر که دخترکش هنوز فرصت دارد خودش را در آغوش مادر غرق کند ، شکر که هنوز در کنارمان هست و باما حرف می زند ، می توانیم باهم بحث کنیم ، بخندیم، قهر کنیم ، آشتی کنیم ، شکرکه....

در همین فکر ها بودم که تلفن همراه یکی از دوستان که با هم به بیمارستان آمده بودیم زنگ زد، هنوز چند کلمه حرف نزده بود که رنگ از رخسارش پرید و برای اینکه صدایش را نشنویم به بیرون اتاق پناه برد ! نگران شده بودیم ولی چاره ای جز عادی نشان دادن اوضاع نداشتیم ! چند لحظه بعد به اتاق برگشت و گفت برایشان مهمان رسیده و مادرش هم خانه نیست و.... خلاصه اینکه عذر خواهی کرد و خداحافظی !

من و دوست دیگرم هم ماشین نداشتن دوستمان و عجله اش را بهانه کردیم و راهی شدیم ! مثل باد می دوید ، خیلی سخت خودمان را به او رساندیم ،صورتش از اشک خیس بود ! مطمئن بودیم مشکلی پیش آمده ولی این دیگر از حد و اندازه ی مشکل بیرون آمده بود یک جورایی فاجعه شده بود ، حداقل برای دوست من ! برادر شوهرش یا بهتر بگویم برادر نامزدش ،خود را در اتاقش حلق آویز کرده بود و فقط یک صفحه نوشته گذاشته بود که به این دلیل و آن دلیل از زندگی سیرم !

نمی دانستم باید به دوستم چه بگویم چه حرفی بزنم که آرامش کند ، خودم هنوز سردر گم بودم ، آن وقت چطور می خواستم او را آرام کنم ! یاد افسانه ای افتادم که سالها پیش مهربانی در مورد احتمال انسان شدن ذرات برایم گفته بود به گفته ی آن عزیز لاک پشت عظیم الجثه ای در اعماق اقیانوسها ست که هر 1000 سال یک بار سر از لاک سنگیش بیرون می آورد و برای چند ثانیه اطرافش را نگاهی می کند او می گفت احتمال اینکه  یک ذره کوچک  حکم انسان شدن پیدا کند به اندازه ی حلقه ی طلایی شناور در آبها ست که در مدت زمان کوتاهی که سر لاکپشت از لاکش بیرون است دور گردن او بیافتد .

 فکرش را بکنید هر هزار سال فقط چند لحظه پس ما انسانها خیلی خوش شانس بودیم که  انسان شدیم نه یک حیوان یا گیاه یا ویروس ومیکروب یا.... بهتر بگویم خدا به ما خیلی لطف داشته که ما را انسان آفریده! حالا بین این همه ذره ی خوش شانس که انسان شدن یکی مثل دوست بیمار من پیدا می شود که همیشه برای یک نفس بیشتر بودنش با خانواده باید نگران باشد و یکی مثل برادر شوهر دوست دیگرم آسان دست رد به سینه ی این نفس گران قیمت می زند! راستی که ما انسانها موجودات عجیبی هستیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 1:34  توسط تاجیک  | 

سفری به کوتاهی یک عمر

مطمئنم همگی ما تجربه ی یک سفر حتی چند ساعت را در زندگیمان داشته ایم . از محل زندگی ، جایی که همه ی راز ورمزهایش برایت بر ملا شده ، از جایی که همه ی راه و بی راه هایش برایت تکراری شده می روی به یک جای جدید ، جایی که آسفالت خیابانهایش ، رنگ خانه هایش ، هوایش یک جور دیگر است حتی گاهی آسمانش را هم یک رنگ دیگر می بینی ، البته این آخری به میزان دلزدگی و تکراری شدن محل سکونتت بستگی دارد! اما چیزی که من می خواهم بگویم اصلاً ربطی به این مسائل ندارد، بیشتر مربوط می شود به زود گذر بودن زمان!

چند وقت پیش با جمعی از دوستان به یک سفر کوتاه تحقیقاتی دعوت شدم، خیلی وقت بود دلم می خواست برای چند ساعت هم شده از تهران ، سر وصداها وعجله های کاریش دور بشوم . با خوشحالی به سرپرست گروه که روبرویم ایستاده بود گفتم "حتماً می آیم "اما وقت خروج یک دفعه چشمم به لیست همسفرها که در دستش بود افتاد و دیدن اسم دو تا از همکارها ، تمام ذوق و شوقم را از بین برد! آخر چرا ، چرا هر دویشان، یکی از آنها هم برای دپرس کردن یک لشکر بیست هزار نفری کافی بود!حالا باید هر دویشان را در این سفر تحمل می کردم ، دوتا از خود متشکرهای روزگار که حتی خندیدن هم برایشان بی کلاسی محسوب می شد. دودل که چه عرض کنم ، داشتم دنبال بهانه می گشتم که خودم را از جنگ جهانی سوم که مطمئن بودم در این سفر اتفاق خواهد افتاد نجات بدهم که سرپرست گروه متوجه شد وبا اعتماد به نفس کامل گفت "نگران آنها نباش ، اون با من " 

وقتی که ماشین حرکت کرد قیافه هایمان دیدنی بود همگیمان زیرچشمی آن دوتا را نگاه می کردیم. صندلی آخر ون را تصاحب کرده بودن یکی گوشه ی سمت چپ و دیگری گوشه ی سمت راست ! همه منتظر بودیم تا کی گوشه وکنایه هایشان شروع می شود آن قدر ساکت بودیم که راننده بیچاره فکر کرد ما در تمرکزبه سر می بریم چند کیلومتربعد از حرکت رادیو را خاموش کرد و کلی هم به خاطر اینکه تمرکز ما را بهم زده بود ،عذر خواهی کرد! نیم ساعتی که از حرکتمان گذشت سرپرست گروه ،سکوت را شکست و شروع به صحبت کرد، اول از جایی که می خواستیم بریم گفت ، قرار بود یکی از آثار باستانی حاشیه ی تهران را  که در بخشهای کویری بود، ببینیم! کلی از قدمتش گفت ، از دلیل ساختش و... آخرش هم گفت یادمان باشد که سفر ما کمتر از یک روز کامل است پس بهتر است در این مدت کوتاهی که کنارهم هستیم ،کاری بکنیم که به همه خوش بگذرد! از تک تکمان خواست که بگوییم این جمله را قبول داریم یا نه . همه تأییدش کردیم ، حتی آن دو تا همکار کذایی! کم کم یخ سکوتمان شکست وبه پیشنهاد سرپرست گروه ، شروع کردیم به هُپ بازی کردن چه لذتی داشت خیلی وقت بود که انقدر به سوتی های همدیگر نخندیده بودیم. آن دوتا همکار، اول برای اینکه بازی نکنند، بهانه آوردند اما وقتی دیدن خوش می گذرد آنها هم به جمع پیوستند چند باری هم شوخی های بین بازی بچه ها آنها را به نقطه جوش رساند ولی با نگاه سرپرست گروه که کوتاهی سفر را به آنها یادآور می شد ، کوتاه آمدند . ماشین در میان بیابان ایستاد، جمله ی " رسیدیم " سرپرست گروه ما را به خود آورد ، همگی کنجکاو اطراف را نگاه می کردیم چیزی به عنوان آثار باستانی دیده نمی شد ، سرپرست به قیافه های ما که ازش تعجب می بارید نگاهی کرد وگفت "بقیه راه را باید پیاده بریم فقط چند متره" ولی نگفت که این چند متر چیزی نزدیک یک کیلومتر است. البته این متراژبرمی گردد به ما تیتیش مامانی ها که آن همه وسایل هم باید   با خودمان حمل می کردیم. از چهره های تابلوی ما که بگذریم قیافه ی آن دو تا همکار از همه دیدنی تر بود فکر کنید با کفشهای پاشنه بلند آن هم در بیابان که ای یکمی هم سنگهای ریز و درشت داشت چه شود! تازه مجبور باشی یخچال مسافرتی هم با خودت  ببری ، خداییش جای دیدنی ها خالی بود! حالا همه ی اینها بکنار تازه از آدم انتظار داشته باشند با پاشنه ی شکسته ی کفشت راه بروی و غرهم  نزنی تا یکم  صدایت را بلند کنی هم بهت یادآور شوند که قراری که گذاشتی را یادت نرود!خداییش گاهی به آنها حق می دادم !

به کاروانسرا رسیدیم یک ساختمان نیمه ویران ، ساختمانی که سالها پیش شاید ده ها کاروان را در یک زمان  در خود جای می داد ، اما حالا از تمام آن آدمها فقط همین ساختمان مانده ! مثل ندید بدید ها وسایل را در گوشه ای رها کردیم و داخل ساختمان شدیم هر کدام اطلاعاتی را که از سایتها ی مختلف در این چند روز گرفته بود به رخ دیگران می کشیدیم  و یک جورایی با هم تبادل اطلاعات می کردیم از افسانه ها و روایات مربوط  به آن مکان گرفته تا مصالح به کار رفته در ساختمان ،همگیمان شده بودیم یک راهنمای فرهنگی کامل! ظهر شده بود و وقت ناهار ، آستین بالا زدیم و با کمک هم به قول یکی از دوستان یک سوسیس تخم مرغ پر ملات درست کردیم دیگر کسی از شوری و بی نمکیش ایراد نگرفت حتی وقتی با توپ والیبال وسطی بازی کردیم کسی نگفت چرا! وقت بازگشت همه می گفتیم و می خندیدیم از خاطرات آن روز می گفتیم ،از سوتی هایمان از تپق هایمان ، این وسط کسی غر نزد که دیگر بس است ، حتی کسی از صدای بلند ضبط ماشین شکایت نکرد . چشم به هم زدم روبروی خانه یمان رسیده بودیم و وقت خداحافظی بودبه صورتهای بشاش و خندان آن دو همکارم که نگاه کردم با خودم گفتم چی می شود یکی مثل سرپرست گروهمان پیدا می شد که هر روز به تک تک ما یاد آوری می کرد که سفرزندگی خیلی کوتاه است ، شاید آن وقت کمتر زمانمان را به جنگیدن با  دیگران و شبیه کردن آنها به خودمان می گذراندیم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:51  توسط تاجیک  | 

قلمویی برای رنگ کردن واقعیت

"دنیا عوض شده ، شده پر از دروغ و درویی ، همه برای آدم نقش بازی می کنند ، کسی دیگر به تو واقعیت را نمی گوید ، حتی دیگر به برادر خواهر خودت هم نمی توانی اعتماد کنی ، همه بازیگر شدن ، واقعاً چی به سر ما آمده .... "

این جمله هایی است که ما این روزها زیاد می شنویم ، شاید هم خودمان یکی از گویندگان اصلی آن باشیم. اما تا حالا شده به این فکر کنید که دلیل این همه  دروغ چیست؟ دیگران ادعا می کنند ما را خیلی دوست دارند ولی بعضی وقتها حقیقت را از ما مخفی می کنند حتی برایمان نقش بازی می کنند ، ماهم خیلی وقتها چنین کاری می کنیم برای پدر مادرمان ، اقوام خیلی نزدیک ، حتی برای رئیس و عزیز ترین دوست ...گاهی اوقات دلمان می خواهد ولی بعضی وقتها هم از روی اجبار این کار را می کنیم ، آخر مطمئن هستیم با گفتن حقیقت ناراحتشان می کنیم ! گاهی وقتها هم از ما می خواهند که چیزی باشیم که نمی توانیم پس برای خوشنودی آنها این کار را می کنیم ، البته خودمان بهتر از هر کسی می دانیم که این فقط یک بهانه است که  از عذاب وجدان نجات پیدا کنیم . یک شعر از بتی ب.یانگز هست که خیلی قشنگ این دودلی ها را توصیف می کند، اسمش قلمو است. متن کاملش این است:

قلمویم را با خود می برم

هر جا که بروم

برای نیاز سرپوش گذاشتن

برای جلوگیری از ظهور من واقعی ام

من خیلی می ترسم خود را به تو نشان دهم

می ترسم که چه خواهی کرد

که شاید بخندی یا حرفهایی مهمل بگویی

می ترسم تو را از دست بدهم

دوست دارم تمام لایه های رنگ را کنار بزنم

تا به تو نشان دهم من واقعی و حقیقی را

اما می خواهم تلاش کنی و بفهمی

نیاز دارم آنچه را می بینی بپذیری

پس اگر صبور باشی و چشمانت را ببندی

تمام حجابهای خود را واقعاً آهسته بر می دارم

خواهش می کنم درک کن که چه آزاردهنده است

بگذارم من واقعی ، خود را نشان دهد.

حالا حجابهای من همگی برداشته شده است

احساس برهنگی و عریانی و سرما می کنم،

و اگر هنوز مرا دوست داری با همه ی آنچه می بینی ،

دوست من هستی، خالص مانند طلا.

با این حال نیاز دارم قلموی خود را نگه دارم ،

و آن را در دستم داشته باشم ،

می خواهم آن را در دسترس داشته باشم

برای روز مبادا که کسی درکم نکند .

پس لطفاً مرا محافظت کن ، دوست عزیزم

و متشکرم از آن عشق واقعی که به من داری،

اما لطفاً بگذار قلمو را نزد خود حفظ کنم .

تا هنگامی که من هم خود را دوست بدارم.

امیدوارم دیگران با ما و ما با دیگران طوری رفتار کنیم که این قلموها گوشه ی ذهنمان از بیکاری بپوسند!

امیدوارم؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 7:32  توسط تاجیک  | 

کابوس کودکی من و همسالانم

تا حال شده عقیده ات را عوض بکنی یا حرفی را که زدی پس بگیری ؟!!

خیلی وقتها فکر می کنیم حرفها و عقاید مان کاغذ مهر شده است و نباید هرگز عوض شود . هر موقع چیزی می گوییم همین فکر را می کنیم ، کم پیش می آید که یکی از ما "شاید و اما " اول جمله یمان بیاوریم ، آخر همه چیز برای ما حتمی است .البته بگذریم از آن آدمهایی که از آن سوی پل افتاده اند و یک جمله ی قطعی در عمرشان به زبان نخواهند آورد، مبادا که فردا مجبور به ابراز پیشیمانی شوند. خلاصه اش اینکه همه ی ما فکر می کنیم حرفها و عقایدمان در لحظه ای که بر زبان می آید قطعی است و تا ابد درست. ولی گاهی روزگار طوری با تو رفتار می کند که همه ی این حرفها و عقیده ها رنگ بطلان به خود می گیرند ، گاهی وقتها  هم دچار گذشت زمان می شوند و غبار زمانه رویشان را می پوشاند مثل آرزوهای بچگیمان .

اما همه ی این ها را گفتم که برسم به اتفاقی که برایم افتاد :

من در سالهای اول جنگ بدنیا آمدم ، سالهای آژیر قرمز و سفید ، سالهای ترس و دلهره . کودکی من و خیلی از همسالانم در وحشت فردا نبودن گذشت ، ما در رفت و آمدهای خانه و پناهگاه قد کشیدیم و هیچ کس متوجه بزرگ شدنمان نشد !

دستهای لرزان مادر که در پناهگاه تاریک تنها تکیه گاهم بود ، لالایی هایی که بیشتر وقتها به خاطر آژیر قرمز نصفه می ماند ، عادت کردن به اینکه نباید بهانه ی پدر که "رفته با دشمن بجنگه" را بگیرم. شاهد  وحشت همیشگی مادر بودن وقتی که زنگ تلفن یا در را می شنید ، ترس اینکه نکند این بار نوبت اوست که خبر شهادت عزیزش را بشنود! اینها کابوسهایی بود که سایه سنگینش همیشه روی خاطرات شیرین بچگی من و همه ی همسالانم حس می شود . به خاطر همین بود که از بچگی از عراق و عراقی نفرت داشتم ، هیچ وقت دوست نداشتم از بیست متری یک از آنها رد شوم .

تا اینکه چند وقت پیش در شلوغی مترو بغل دستیم با لهجه ی غلیظ عربی از من چیزی پرسید، برگشتم تا ببینم چه می گوید ، سرتا پا سیاه پوشیده بود، چادر عربی به سر داشت و سه تا خال روی چانه اش هم که دم به رنگ سرمه ای می زد تو چشم بود ! حتمی جنوبی بود . به او گفتم دوباره سؤالش را تکرار کند از میان حرفهایش فهمیدم که می خواهد برود شاه عبدالعظیم . به او گفتم که هنوز خیلی تا ایستگاه شهر ری مانده اما متوجه نشد . من قبلاً جنوبی زیاد دیده بودم آنها سریع متوجه حرفهایت می شدند فقط صحبت کردن به فارسی برایشان سخت بود ! اما این یکی اصلاً حرفهای من را نمی فهمید ، با ایما و اشاره و کلی بدبختی به او فهماندم که باید آخرین ایستگاه این قطار(مترو) پیاده شود . فکر می کردم مشکل حل شده ولی انگار او تازه هم صحبتی برای خودش پیدا کرده بود و می خواست تمام وقایع مسافرت چند روزه اش را برایم تعریف کند .با اینکه از هر جمله اش فقط دو- سه تا کلمه را می فهمیدم ولی سعی کردم شنونده ی خوبی به نظر برسم تا اینکه کلمه عراق را در گفته هایش شنیدم. فکر کردم یکی از آنهایی است که در جنگ مجبور به ترک خانه و زندگیش شده ولی انگار ، انگار داشت می گفت عراقیه ! باورم نمی شد، تمام این مدت من داشتم به حرفهای یک عراقی گوش می دادم تازه تصدیقش هم می کردم .نکند این وسط از ما ها بد گفته باشد و من تأییدش کرده باشم ! صندلی روبروییم خالی شده بود، تعارفش کردم بنشیند . پیر بود و احترامش واجب حالا می خواست عراقی باشد یا نباشد! نشست و پسر بچه ای پنج- شش ساله ای که کمی دورتر ایستاده بود را صدا زد تا روی پایش بنشیند ! فقط دلم می خواست ازش فاصله بگیرم. فکر اینکه این چند ایستگاه با یه عراقی گل می گفتم و گل می شنیدم دیوانه ام می کرد .عراقی، یکی از همانهایی که باعث شده بود پدرم در بیشتر خاطرات کودکیم سهیم نباشد ، عراقی ... انگار خودم به خودم خیانت کرده بودم به همه ی احساسات کودکیم. نکند شوهرش یا پسرهایش در جنگ با ایران شرکت داشتند؟! در افکار خودم بودم که صدایم زد. خودم را زدم به کوچه ی علی چپ اما دست بردار نبود به بغل دستیش با ایما و اشاره فهماند که من را صدا بزند . تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم یک ایستگاه دیگر مانده بود. فقط یک ایستگاه دیگر باید تحمل می کردم، مهمان بود دیگر ، مهمان هم که حبیب خداست ، بگذریم از اینکه شاید یک روز تفنگی را به رویت نشانه رفته باشد ! می خواست نوه اش را بهم معرفی کند اسمش علی بود گفت پدرش چون محب علی بوده بعثی ها کشتنش ، دلم برای علی سوخت ، او هم داشت همان حسی را تجربه می کرد که من و همسالانم سالها پیش تجربه کرده بودیم،  ترس و ناامنی! البته من و همسالانم به برکت وجود غیرت مردانی که حالا خیلی هایشان نیستند فقط 8 سال این حس  وحشتناک را در دفتر خاطراتمان نوشتیم ولی علی و هموطنهایش نمی دانم تا کی باید به تجربه کردن این کابوس ادامه بدهند ! امان از دست این بزرگترها و طمعهای بی پایانشان !

باید پیاده می شدم ، برایشان سفری خوش آرزو کردم و در دلم امنیت برای علی کوچولو ! در مسیر تا رسیدن  به خانه به این فکر می کردم که شاید باید از این به بعد به جای تنفر از عراقی ها ، دلم برایشان بسوزد! شاید هم.....؟!!

اما یک سؤال هنوز کنج ذهنم باقی مانده ، اگر مردم عراق آنقدر از صدام نمی ترسیدن ،جنگ تحمیلی که باعث پرپر شدن این همه جوان ایرانی شد ، باز هم اتفاق می افتاد ؟!!           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:25  توسط تاجیک  | 

واسطه ی حاجات

چه خوب است آدم یک واسطه برای رساندن حرفهایش به دیگران داشته باشد ! آخر بعضی اوقات نمی توانی واضح حرفت را بزنی یا اینکه می ترسی خواسته ات را بگویی و طرف مقابل دست رد به سینه ات بزند ! مطمئنم که شما هم گرفتار این لحظه ها شدید حالا چه 5 ساله باشید چه 50 ساله ، یک روزی در زندگیتان بوده که چیزی را با دل و جان می خواستید ! در بچگی خواستنی هایمان قیمتی نداشت و رسیدن به آن هم آسانتر بود مثل داشتن عروسکی کپی همانی که دختر همسایه دیروز دستش بود ، فوق فوقش هم دوچرخه و آتاری بود ، بگذریم از بچه های امروزی که کمترین خواسته یشان رایانه و بیبی بُرن است! یادتان هست وقتی لوس کردنهایمان جواب نمی داد و یک ریزه هم در دل والدینمان جا باز نمی کرد چه می کردیم ، یا باید بی خیال خواسته یمان می شدیم یا دنبال یک واسطه  می گشتیم که حرفش را پدر و مادرمان با جان و دل بخرند !

بزرگتر شدیم و خواسته هایمان تغییر کرد حالابرای ارتقاء درجه شغلی ، اضافه شدن حقوق و مزایا و انتخاب شدن برای مأموریتهای خارج از کشور دیگر واسطه هایی مثل پدر بزرگ و مادربزرگ جواب نمی داد، باید دنبال کسی می گشتیم که پیش رئیس وجودش عزیز باشد ،که آن هم پیدا کردنش سخت نبود ولی راضی کردنش ، چه عرض کنم...!

اما در زندگیمان خواسته هایی بود که نه رئیس و نه والدینمان نمی توانستند براورده اش کنند، آن وقت بود که تازه چشممان رئیس بزرگه را می دید ، همانی که بهش می گویند خدا ! اما چه فایده حالا رویی نمانده که ازش بخواهیم، انگاری باید بازم دنبال واسطه گشت ، یکی که پیش خدا عزیز باشد...

یا امام رضا ،یا ضامن آهو، می شه ضامن منم بشی ، می شه شفاعتمو پیش خدا کنی ، بهش بگی شاید شده باشم معدن گناه اما ته ته های وجودم هنوز یک ریزه انسانیت پیدا می شه ، بهش بگو یک وقت ازم نا امید نشه ، بگو یک وقت ولم نکنه به حال خودم ، بهش بگو مهربونیاشو حس می کنم ، می دونم چشم ازم برنداشته ، بهش بگو شرمندشم ، نمی خواستم جلوی اون همه فرشته ها ناراحتش کنم ، می خواستم اشرف مخلوقاتش باشم همونی که اون می خواست ولی نمی دونم یهو چی شد ، به خودم اومدم دیدم سرتا پام خطا ست ، گمونم همش به خاطر  او ن گناه اولیه بود، انگاری مزه اش رفته بود لای دندونم .....

می دونم با حرفام دارم حوصلتو سر می برم، می دونم امشب سرت شلوغه و خیلی ها یک علمه حرف گفتنی باهات دارند، آخه امشب شب تولدته همه ازت هدیه می خوان،کار دنیا برعکس شده به جای اینکه ما بهت هدیه بدیم با کمال پرویی ازت کادو هم می خوایم !

بانمک نیست ، درست 8/8/88 شما هم که امام هشتمی ، چینی ها می گن 8 عدد شانسه امیدوارم این همه 8 به یمن ولادت شما بشود منشاء خیر و برکت برای مردم کشورم !

حرفمو کوتاه می کنم یا ضامن آهو از خدا برای همه ی مریضها شفا ، برای همه ی بی خانه ها، سرا و برای همه ی گرسنه های عالم غذا بخواه ! عاقبت بخیری برای پیر وجوان ، سلامتیه هممون ! خلاصه هرچی خوبیه برامون بخواه ، هر چی بدیه برامون نخواه!

تولدت مبارک بهترین واسطه ی حاجاتم!  
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:1  توسط تاجیک  | 

آرزوی روز تولد

نکته: قرار بود این پست را روز 20 مهر ماه  بگذارم ولی کامپیوترم به عنوان هدیه روز تولد آنفاکتوس ( در صورت غلط املایی این کلمه از جمعیت پزشکان معذرت می خواهم)  کرد به همین خاطر به اجبار این مطلب با 5 روز تأخیر در وبلاگ  قرار گرفت !

 

بچه که هستی برای روز تولد ثانیه شماری می کنی ، چند هفته مانده به تولدت همین که می بینی بابا ومامان با یکی از اقوام نزدیک تلفنی صحبت می کنند می دوی ، گوشی را می گیری و تا جایی که امکان دارد کادوهایی را که دوست داری سفارش می دهی و با زبان شیرین کودکانه ات  تأکید می کنی که حتماً برایت بگیرند ، بیچاره مامان ، بابا که شوخی شوخی یک مهمانی گردنشان می افتد !

برای همه چی ذوق داری ، برای کاغذ رنگی هایی که به دیوار وصل می شود ، برای کلاه بوقی هایی که رویش نوشته شده تولدت مبارک ،  برای لباس جدیدی که مخصوص روز تولد مامان برایت خریده و باآن می شوی مثل یک شاهزاده ی تمام عیار!

وای به موقعی که کیک را می آورند هزار بار تزئینات رویش را دیده ای ها ولی باز هم خواندن اسمت که با کاکائو روی کیک نوشته شده و جمله ی تولدت مبارک پایین آن ،  برایت شیرینی خاصی دارد ! همه یک صدا شعر تولدت مبارک را برایت می خوانند و از تو می خواهند که شمع روشن روی کیک را فوت  کنی !چشم می دوزی به شعله ی شمع  و زیر لب قشنگ ترین آرزویت را زمزمه وار با خدا درمیان می گذاری و به امید برآورده شدن آن شمع را فوت می کنی !

سالها به آرامی همان فوت می آیند و شعله ی شمع زندگیت را یکی یکی خاموش می کنند ، حالا دیگر شمع روی کیک تولدت دو رقمی شده  ، قد کشیدی و همراه تغییرات  چهره ی تو، انگار روزگار هم عوض شده است. همه ایمیلی و smsای بهت تبریک می گویند ،خیلی خیلی به تو لطف داشته باشند ،تلفنی چند دقیقه ای باهات صحبت می کنند ، سرشان شلوغ است نمی شود به آنها خورده گرفت . هرچند که خودت هم ذوق و شوقت برای تولد مثل قبل نیست .شاید یکی از دلایلش این باشد که وقتی به شمع روی کیک خیره می شوی یاد شعله های خاموش شده می افتی ، یاد سالهای رفته یا بهتر بگویم یاد آرزوهای کودکانه ای که هر سال قبل از فوت کردن شمع می کردی و حالا خیلی هایشان پشت در قلعه ی بر آورده شدن سالها ست که مانده اند در حالی که اگر تو یکم فقط یکم تلاش می کردی همه آنها بر آورده شده بودند !

چی می شد که هیچ آدم بزرگی حسرت روزها و سالهای رفته را  نمی خورد و کسی در این دنیا پیدا نمی شد که از کودک درونش خجالت زده باشد!  

باید امشب وقت فوت کردن شمعهای کیک تولدم یک آرزوی تازه بکنم ، شاید با خودم زمزمه کنم "خدایا در سالهای باقی مانده ی عمرم کمک کن طوری زندگی کنم  که کودکیم آرزو داشت شاد ، خوشبخت و موفق ...."

 

                                                                                                          آمین  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:20  توسط تاجیک  | 

بهشت و جهنم دنیای ما

چند وقت پیش ایمیلی از یک دوست بدستم رسید که به نظر من خیلی جالب بود متن کاملش این بود :

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد ويکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'توجهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا دررا باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند راداشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذابدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
نمی دانم این داستان از کتابهای دینی گرفته شده یا زاده ی تخیلات یک نویسنده خوش ذوق است اما قشنگی نوشته به تصویر ساده ای است که داده، یک نوع سفره ی غذا و آدمهایی که می توانند همه گرسنه بمانند یا همراه هم سیر شوند! تا حالا به نعمتهایی که قسمتتان از روزگار نبوده فکر کردید ، به نعمتهایی که با چه مرارتی نصیب خودتان کردید ولی به یک هفته نکشید که از کفتان رفت ، تاحالا به موقعیت های شغلی که به شما نرسید و شماهم نگذاشتید به همکارتان برسد فکر کردید ، به نقشهایی که در تأتر زندگی به شما تعلق نگرفت و شما هم نگذاشتید دیگران از آن بهره ای ببرند ! می دانم برعکس این اتفاق هم زیاد افتاده در خیلی از جایگاه ها هم حق شما خورده شده ! می دانم که نمی توانید دیگر به خیلی از این آدمها  اعتماد کنید ولی فکر کنید اگر فقط چند درصد احتمال داشته باشد طرف مقابل کارشما را تلافی کند ،آیا راضی می شوید لقمه ای که هیچ وقت در دهان شما جای نخواهد گرفت را به دیگری بدهید؟!!

یعنی می شود روزی فرابرسد که من به شما یا شما به من ،سر سوزنی (به هم) اعتماد کنیم؟؟!!!

فکر کنید، آن روز چه بهشتی می شود این دنیا.....!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 7:50  توسط تاجیک  | 

غول بزرگه

یادش بخیر وقتی بچه بودم ارتباطم با خدا یک جور دیگر بود تا چیزی می شد یا چیزی می خواستم ، می دویدم روی بالکن خانه یمان ،سرم را می گرفتم سمت آسمان و صدایش می کردم ، آخر تصور بچگانه ی من از خدا یک غول خیلی خیلی بزرگ بود آن قدر بزرگ که کره ی زمین  ما به اندازه ی یک قوطی کبریت برایش بود و من به اندازه ی یک مورچه ی کوچولو که در قوطی کبریت بودم البته یکمی از در قوطی کبریت همیشه باز بود تا من نفس بکشم و اگر کارش داشتم صدایش بزنم ؛ جالب ترین قسمتش این بود که من هیچ وقت به این فکر نکردم که این همه آدم که روی کره ی زمین هستند چه جوری در این قوطی کبریت جا می شوند، راستش اصلاً برایم مهم هم نبود، تنها چیز با اهمیت برای من همان غول بزرگ بود که همیشه قوطی کبریت در دستش بود و هیچ وقت از خود جدایش نمی کرد و من را به هر جا که می رفت با خود می برد ، غول من آن قدر بزرگ بود که هیچ وقت نتوانستم صورتش را ببینم ولی گوشهایش خیلی تیزبود؛ وقتی صدایش می کردم زودی می شنید و یک جورایی جوابم را می داد ، حتی اگر اسمش را زمزمه می کردم یا در دلم صدایش می کردم او می شنید ؛ به خاطر همین چیزها هم بود که خیلی دوستش داشتم تا اینکه رفتم مدرسه، درکتابهای درسی به من گفتن خدا جسم نیست،خدا همه جاست ،از علت و معلول گفتن ،از اسمهای ربانی ،حرفهایشان را می فهمیدم و قبول داشتم ولی کم کم حرفها فلسفی شد آنقدر پیشرفت کردم که برای خودم شدم یک پا مرجع الدلایل، برای هر کار بدی که می کردم با همان چیزهایی که یاد گرفته بودم هزارتا دلیل می آوردم "خب خدا و بنده ی خدا نداره ، از این بخواهم انگار ازخدا خواسته باشم ، اگر خدا نمی خواست اشرف مخلوقاتش نمی کرد ، بابافقط  یک پاچه خاری ساده است ...."

تازگی ها خیلی یادش می کنم ، شاید به خاطر ماه رمضان است ، دلم برای غول بزرگه خیلی تنگ شده ، آخر خیلی وقت است مثل آن وقتها باهم حرف نزدیم ، نمی دانم شاید اشکال از سیم های دلم است ، شایدم بالکن خانه یمان برای صدا کردنش کوتاه است ، نمی دانم !!

اما امشب می خواهم بروم به یاد بچگی هایم با همان زبان صدایش کنم "غول بزرگه ،می شنوی غول بزرگه..." شاید شنید، شاید...!!!

راستی ، می توانم یک چیزی بپرسم ، خدا در تصورات بچگانه ی شما چه شکلی بود ؟!!      
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط تاجیک  | 

قصه گوی کودکیم

چهارشنبه ی دوهفته ی پیش شمع وجود کسی که تمام قصه های کودکیم را با صدای  مهربانش به خاطر می آورم ، برای همیشه خاموش شد . اسم مرگ این سالها آن قدر برایم تکرار شده که دیگر به شنیدنش عادت کردم ولی این بار برایم خیلی فرق می کرد .راستش را بگویم ، نمی خواستم باورش کنم ،دلم می خواست یک شوخی باشد ، دوست داشتم یکی پیدا بشود و به من بگوید "شما دربرابر دوربین مخفی قرار دارید" قبول داشتم هر چی بهم بگویند جز واقعیت ، آخر خیلی تلخ بود ، خیلی تلخ !

همش منتظر بودم ، بالای آن چاله ی یک و نیم متری ایستاده بودم و انتظار می کشیدم ، انگار دوباره بچه شده بودم دلم می خواست مثل قهرمان قصه هایی که برایم می گفت آن کفن سفید را از روی صورتش کنار بزند و مثل نخودی بادی به غبغب اندازد و بگوید "کی می یاد به جنگ من ؟"

 تلقین به گوشش خواندن ولی بلند نشد ، با سنگهای بزرگ رویش را پوشاندن باز هم بلند نشد ، اولین مشت خاک ، دومیش و....

چشم بهم زدم چاله پر شده بود ، انگار از اولش هم چاله ای وجود نداشت ، صاف صاف بود مثله زمینهای کناری ، یک لحظه به خودم گفتم نکند این همه سال را در خواب دیده ام و اصلاً عمه ای وجود نداشته ،شاید همه ی آنها فقط یک رویا ی شیرین بوده که بیداری از من گرفته است ، ولی آن ورقه  ی آهنی سیاه رنگ که اسم و نشان عمه ام رویش بود مثله یک سیلی محکم از خیالات بیرونم آورد، آخ که چه دردی دارد سیلی واقعیت!!!!

حالا فقط صدایش برایم مانده که در گوشم می پیچد "یکی بود یکی نبود"....
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:10  توسط تاجیک  | 

خشونت

همیشه از این کلمه متنفر بودم ، من را یاد خون می اندازد ، یاد مرگ زودرس.....

چند وقت پیش بود که خبر مرگ یکی از پسر های همسایه ی قدیمی مان را شنیدم ، اول فکر کردم دارند با من شوخی می کنند ، آخر سن و سالی نداشت. فوق وفوقش، سی و یکی دو سالش می شد . اما وقتی برایم تعریف کردند چه طوری مرده ،بیشتر شوکه شدم . در دعوا با چهار پنج تا جوان مثل خودش، تیزی یک چاقو که معلوم نبود دست کی بوده ، درست در قلبش فرو رفته بود و قبل از اینکه به بیمارستان رسانده بشود، اجلش به سراغش آماده بود !

راستش دلم نمی خواست برایش گریه کنم من برای این آدمها و همین طور برای آدمهایی که خودکشی می کنند گریه نمی کنم یعنی راستش را بخواهید دلم برایشان نمی سوزد ، به نظرم این طور آدمها خودشان خواسته اند که توی استخر بی آب شیرجه بزنند پس توقع بهتر از این چیزی که نصیبشان شده است هم نباید داشته باشند ! اما با این همه در تشییع جنازه اش خیلی گریه کردم،  نه به خاطر خودش بلکه به خاطر بچه ای که بعد از بدنیا آمدنش باید اولین بار کلمه بابا را خطاب به یک عکس قاب شده بگوید ، برای زن جوانی  که هنوز مُهر عقد نامه اش خشک نشده مُهر بیوه شدن آن را باطل کرد ، برای مادری که هنوز مرگ فرزندش را باور نکرده بود وبه قبری که پر می شد خیره شده بود ودعا می کرد که همه این ها یک کابوس بیشتر نباشد ، برای دوتا پدری (پدر خودش و پدر همسرش) که باید از این به بعد ، در روزگار بازنشستگی و نداری بار زندگی یک خانواده دیگر را هم به دوش بکشند. بگذریم از آدمی که باید از این به بعد با عذاب وجدان اینکه قاتل است به خواب برود !

یعنی پسر همسایه ی قدیمی مان به این چیزها فکرنکرده بود ، مطمئن هستم که فکر کرده بود ، اما شاید خیلی دیر ، شاید وقتی که داشت جان می داد، یادش افتاده بود که قرار است پدر بشودیا اینکه قراربود عصای دست پدرش باشد ،  وقتی که دیگر راه برگشتی نبوده . ای کاش زودتر به آدمهایی که با این کارش بیچاره خواهند شد فکر می کرد ، کاش قبل از اینکه برای یک کلمه رگ غیرتش به جوش بیاید و تیزی چاقو قلبش را پاره کند یادش می افتاد که خانواده ای منتظر برگشتش هستند .

برای حرام شدن زندگی آدمهای بی گناه است که از خشونت متنفرم!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:57  توسط تاجیک  | 

کلام نخست

مطمئناً از خودتان می پرسید که چرا چنین بخشی را در پیوندهای وبلاگمان قرار دادیم ! "درد دل خانه ، چه ربطی دارد به فیلمنامه نویسی؟ " از شما سؤالی داریم ، تا به حال برایتان پیش آمده است که در ذهنتان تمام صحنه ها و گفتگو های شخصیتها را در نظر بگیرید و مطمئن باشید همه چیز درست و منطقی و به جا است ولی همین که آنها را روی کاغذ می آورید، همه چیز تغییر می کند ، شخصیتها آن طور که شما می خواهید حرف نمی زنند ، گفتگو ها مطالبی را که شما می خواهید ، به موقع بیان نمی کنند . حتماً چنین اتفاقی برای شما هم افتاده است ، به نظر شما مشکل از کجاست ؟

 اگر ناراحت نمی شوید باید بگوییم مشکل از خودمان است . ما نویسنده ها یی که هیچ وقت خودمان به موقع حرف نزده ایم ، پس چطور انتظار داریم شخصیتهای فیلم هایمان به موقع حرف بزنند! یکی از اساتید مان همیشه به ما متذکر می شدند که در هر فیلمنامه ای شما بخشی از وجود خودتان را نمایش می دهید ، شاید علایق ، شاید هم آرزو های دست نیافتنی خود را شاید هم بخشی از صفاتتان را!

دردل خانه ، دنیای مجازیی برای ابراز احساسات شما است ، صندوقچه ی حرفهایی که نمی توانید واضح به دیگران بگویید! در اینجا، احتیاجی نیست که از اسم واقعیتان استفاده کنید می توانید برای خود اسمی مستعار در نظر بگیریدولی با این همه ، هر دنیایی قوانین خاص خودش را دارد که برای بقای دنیا لازم به رعایت است . قوانین دنیای ما نیز به این قرار است ، اولاً به هیچ وجه از سیاست و مطالبی از این دست در نظر وکامنتتان صحبت نکنید ، دوماً ازبه کار بردن  کلمات زشت یا به معنای بهتر از فحش و ناسزا در کامنتهایتان پرهیز کنید زیرا با دیدن هرکدام از مطالب بالا در کامنتتان با عرض شرمندگی مجبور به پاک کردن نظرتان خواهیم شد، و سوماً اینکه تا جای امکان از نوشتن شماره تماستان یا ایمیلتان در نظر ها خودداری کنید چون این نظر ها در دید همگان قرار دارد و ممکن است افراد ناخلفی باشند که  از آن سوءاستفاده بکنند!

دنیایتان به پاکی بالهای فرشتگان ، موفق باشید!

 

                                                                        گروه فیلمنامه نویسی نگیسا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:22  توسط تاجیک  |